تبليغاتX
سکوت آشنا
«با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح منم غلغلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده، نبود

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم

تا بیاید، که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز

آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند

گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،

فرصتی میخواهم

خبر آورد مرا، میشود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا، میشود برگردم

من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن

اگر او زنده هنوز است، که باید برویم

اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده

رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم

عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟

آه یادم آمد

صله مرحومان!!!

واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟

چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟

به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه

کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن

و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،

تو را می خواهمت، ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست»
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:31 توسط امین |

باغچه ی عشق و محبت قلب خویش را می شکافم و قطره خونی به نام سلام تقدیم کنم

 

 

طومار دلتنگی من اغاز بی پایان شده

در خانه ی قلبم کنون احساس من پنهان شده

باید نگفت حرفی دگر رسم است این جا بی کسی

اغاز فصل تازگی در این قفس زندان شده

وقتی نمی اید سحر دیگر چه امیدی به تو

گویی که بعد از این فراق غم در دلم مهمان شده

شعری نمی خوانم دگر جز اولین احساس تو

هر چند می دانم که باز این زندگی ویران شده

بعد از سکوتی ناتمام در جاده های انتظار

سهم من از دلبستگی تنهایی و هجران شده

هر چند باید طی شود اندوه بغضی بی صدا

حرفی بگو باور کنم این زخم هم درمان شده

* * *

سکوت کوچه های تار جانم گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا میان شعرهای من

که بغض اشنای اسمانم گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا که پابند پاییزم

و اهنگ غزل های جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعرهای تنهایی

که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد.

 

من اینو مطمئنم که هر کدوم از ما برای وبلاگ نویسی هدفی داریم یکی برای دل خودش

 

می نویسه یکی برای عشقش و ... و روزیم می رسه که باید وبلاگشو با همه خاطراتش

 

ببنده.

 

منم امروز میخوام یکی از صفحات خاطراتم را برای همیشه ببندم . خوب چه می شه کرد

 

زندگی پر از صفحات رنگارنگ که یکی بعد از دیگری باید بسته شه زود یا دیر.

 

من برای این صفحه از خاطراتم بهانه ای داشتم که خیلی سعی کردم از دستش ندم اما نشد.

 

تو این مدت من دوستای زیادی پیدا کردم که منو هیچ وقت تنها نذاشتن واقعا از شما دوستای

 

گلم که همیشه همراه من بودین و با نظراتتون منو به ادامه امیدوار می کردین تشکر می کنم.

 

 

                                             

                                             

و اینم در آخر برای تنها بهانه ی خودم می نویسم:

 

بله اگر خدا بخواهد ... ولی انگار خدا سر نوشتی را اینطور روی پیشانی ما رقم زده بود

 

که منو تو مدت کوتاهی در کنار هم باشیم و عمر دوستی و آشنایی ما کوتاه بود و نافرجام...

 

واقعا تنها چیزی که در دل ما باقی مانده خاطره ی تلخ و فراموش نشدنی یک سفر کوتاه

 

و تلخ بود یک سفری که حتی عمر یک گل را هم نداشت و عشقی به شبنم که کفاف کویر

 

و بیابان دل هیچ یک از ما را نداد و ستاره ای که فقط حواسش تلالو نورش به اندازه ی

 

کور سوی چشمای من بود و بعد از آن سیاهی و سیاهی که هیچ وقت با سپیده پیوند نخورد

 

بله این سرنوشتی بود که خداوند برای ما رقم زده بود و جنگیدن با سرنوشت و تقدیر هیچ

 

چیز را عوض نمی کند.

 

(دریا هیچ وقت جدایی را نمی شناخت ولی بدان من جدایی را با خون دل فرو می خورم

 

و در بسترم جدایی را با اشک چشم می شویم و تنها بر صفحات روزگار خواهم نوشت

 

ترا با تمام وجود دوست دارم )

 

 

 

امیدوارم همیشه باده ی آرزوهایتان در جام و لباسهای بندگیتان بر بند خداوندی آویزان

 

باد.

 

 

 

       دوستای گلم:

معصومه خانم

مسعود

مسی

سوده ی عزیز

کیمیا

سحر

ترلان

امین

امیر

و ...

 

بهار شادیهایتان و غروب غمهایتان را آرزومندم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 20:19 توسط امین |
هرکه مارا یاد کرد، ایزد مر او را یاد باد هرکه مارا خوار کرد، از عمر برخوردارباد
هرکه اندر راه ما خواری فکند از دشمنی هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت  را ندارم ......
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است  
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است  
من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد .....
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان
روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم 
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند 
نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم   
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :
دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

 

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 18:37 توسط امین |
برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند:
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند.تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست.



زندگی شیبی است و عشق سیبی است و وای بر حال آن که در عشق پایبند نظم و ترتیبی است و اما تو:
قرار نبود آن وقتهای تو جایشان رابااین وقتهای من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس.بوسه.عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.قرارنبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار نیست باشد.قرار تنها بر بیقراری بود و بس.گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد.اما یقین دارم کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعرگونه ام رامیگیرد.مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند.اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد تنها برایت می نویسم:خودت خواستی تقصیر من نبود.


زیر امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم.

************
بردی دل من از تو آن میخواهم
وز گمشده ی خویش نشان میخواهم
سر مصرع هر بیت تو حرفی بردار
هر آنچه که شد از تو آن میخواهم
*****

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 16:56 توسط امین |

 

 

وقتی نشانی تو را جویا شدم گفتند : از وقتی که از دبیرستان عشق فارق التحصیل شده ای

 

تنها به پروانه ها نشانی ات را داده ای ؟ وقتی با پروانه ها خواسته ام را در میان نهادم

 

گفتند: که سالها پیش که می رفتی چنین آدرس داده ای <شهرستان عشق ، شهرک لیلی و

 

مجنون ، خیابان دوستی ، بزرگراه محبت نرسیده به کوی مهر پس تقاطع آزادی و صداقت

 

انتهای کوچه ی وفا ، پلاک 12+1 ، منزل.......>

 

وقتی آدرس را گرفتم به راه افتادم . در راه شبنم ، مریم ، نیلوفر و یاس ، پرستو و چشمه

 

و باد و همه ی دوستانت حتی گل سرخ که به زور تو را به یاد دارد سلام رسان بودند تا

 

اینکه دیروز به تو رسیدم و ما تازه همدیگر را یافته بودیم که سر نوشت بیرحم بدون حتی

 

کوچکترین نظرخواهی از ما ، ما را به جرم محبت و صمیمیت به دوری از هم که انتهایش

 

نا معلوم است محکوم کرد و جیره ی غذایمان را حسرت و بغض قرار داد و رفت و من در

 

اینکه ( بدون تو دیگر باد نمی وزد ، شبنم گلها را نمی شوید ، دیگر قناریها نمی خوانند ،

 

پرندگان دیگر با هم همبازی نمی شوند ، دیگر باران نمی بارد و غیره ...)

 

هزاران فکر و خیال که در آینده ای نه چندان دور در انتظارم بود تا سر حد دیوانگی پیش رفتم

 

و اینگونه بود که غروب خورشید طلائی ام را رفته رفته در پشت کوههای جدائی نمایانگر میشد

 

نظاره گر بودم و در حالیکه به تو می اندیشیدم :

 

به تو گفتم : که ای نازنینم دوستت دارم و به امید دیدار دوباره ات هستم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 19:6 توسط امین |

ای ساقی میخانه به گوش باش و به زمزمه ی عشق من گوش فرا ده .ترا دوست دارم ،زمانی که به

آشیانه ی قلب من نشستی تو را می پرستیدم .

ای ساقی میخانه ی من ،به زمزمه ی پرتوگونه عشق من گوش فرا ده . آرزوهایم در نگاه گم گشته ای

است که صمیمیت نگاهم در جستجوی اوست.زمانی تو را دوست می داشتم که قلبم دوستت

می داشت ،روحم تو را  می طلبید و کلماتم با عشق تو به بازی در می آمد.

تو مرا تنها گذاشتی و رفتی و امروز بار دیگر عشق تو خاطراتم را آشفته کرد،خاطرات خوش روزهایی را

که با هم بودیم و من حسن عشقم را به پای تو ریختم و تو در قبال عشق پاکم جویبار بی وفایی را

تقدیم کردی خیلی سعی کردم همانگونه که از تو دور هستم خیالت را برای یک لحظه از فکرم دور کنم

ولی چه کنم که محال  است چرا که در قلبم حک شده ای و نمی توان آن را از بین برد:

تنها تویی،تنها تویی در خلوت تنهاییم

تنها تو را می خوانم با اینهمه سوداییم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:29 توسط امین |

 

آن سوی پنجره نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش
آن سوی پنجره
محبت را رایگان بین آدمها تقسیم کرده و بدون هیچ گونه چشم داشتی
آن سوی پنجره
هیچ لبی با لبخند غریبه نیست
آن سوی پنجره
هیچ قلبی پوشالی نیست و هیچ دلی شکسته نمی شود
آن سوی پنجره
فریاد آنقدر بی صداست که حرمت سکوت را نمی شکند
آن سوی پنجره
بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاییز نمی سپارد
آن سوی پنجره
هر کس که گم کرده ای داشته باشد آن را در آینه می یابد
آن سوی پنجره
تلخی فاصله ها پر می شود از شیرینیه دیدار
آن سوی پنجره
گنجشک های ایوونه خونه ی مادر بزرگ به فکر فرار نیستند
آن سوی پنجره
در امتداد جاده ی بی کسی ُبه سر منزل گاه عشق و تمنا می توان رسید
آن سوی پنجره
می شود پر گرفت،آری!پر گرفت تا اوج،تا بی نهایت
آن سوی پنجره
می شود در عشق شکست،در عشق خورد شد و در عشق جاودان شد
امشب در قایق کوچک رویاهایم نشستم و به سوی ساحل بی کرانه تو پارو می زنم
تا بلکه پنجره ای بیابم که تو در آن سویش باشی
به راستی آن سوی پنجره کجاست؟
کجاست؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:42 توسط امین |

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
 و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی .

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:47 توسط امین |
 
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور،زیرا همه ی

ما با یکدیگر متفاوتیم.اهداف و آرزوهایت را با توجه به آنچه که

دیگران، با اهمیت تصور میکنند؛تعیین نکن ،زیرا فقط تو می دانی

که چه چیزی برایت بهترین است.با زندگی کردن در گذشته یا آینده

زیستن در زمان حال رو از دست نده.حتی اگر یک روز در زمان حال
 
زندگی کنی، همه ی روزهای عمرت را زیسته ای
.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری، هرگز ناامید نشو.

هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش

برداری. از مواجه شدن با خطرات نترس؛ زیرا بدین ترتیب فرصت

می یابی که بیاموزی چه قدر باید شجاع باشی.

با گفتن اینکه: { یافتن عشق غیر ممکن است} مانع ورود عشق

به زندگی خود نشو.سریع ترین راه دریافت عشق،بخشیدن آن

به دیگران است.سریع ترین راه از دست دادن آن محکم نگاه

داشتن آن است.رویا های خود را رها مکن. بدون رویا بودن

یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری.

زندگی یک مسابقه نیست ، بلکه سفری است که هر قدم از

مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.
 
منبع:موفقیت
 
سیمای آدم ها، صفحه های حساس روح اند.باید زمان لازم
 
بر آنها بگذرد تا نوشته شان ظاهر شود.(کریستیا ن بوین)
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 19:39 توسط امین |
 
 
                رودخانه عشق را در خود جاری ساز
 
عشق ملاقات مرگ و زندگی است.ملاقاتی در نقطه اوج، فقط در صورت شناخت عشق است که می توان به تجربه این ملاقات نایل آمد.در غیر این صورت به دنیا می آیی،زندگی می کنی ، ومی میری ولی در حقیقت مهم ترین تجربه زندگی را از دست داده ای. تجربه ای که با هیچ چیز جایگزین نمی شود.
برای اینکه به این تجربه برسی بایستی 4 مرحله را همیشه به خاطر داشته باشی.مرحله 1): حضور در لحظه است،
زیرا عشق تنها در زمان حال ممکن است.عشق ورزیدن در زمان آینده یا گذشته ممکن نیست.اگر خواستی از عشق فرار کنی در زمان گذشته و یا آینده زندگی کن.
زیاد از حد هم فکر نکن، زیرا فکر هم همیشه به گذشته یا آینده مربوط میشود.
مرحله 2): این است که یاد بگیری سموم بدنت را به عسل تبدیل کنی.خیلی از مردم عشق میورزند ولی عشق آنها با سمومی همچون نفرت، حسادت ، خشم، خودخواهی،آلوده شده است.مرحله3): تقسیم کردن و بخشیدن است.
چیز های منفی را برای خودت نگه دار ولی خوبی ها و زیبایی ها را با دیگران تقسیم کن .ولی اکثر مردم عکس این عمل را انجام میدهند.چنین انسان هایی واقعا ابله هستند.هرچه عشق را بیشتر ببخشی بیشتر به دست می یاری.
مرحله 4): هیچ بودن است.
به محض اینکه فکرکنی کسی هستی ، عشق از جاری شدن می ایستد.عشق فقط از درون کسی جاری می شود که "کسی" نباشد.عشق در نیستی خانه دارد.
 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:40 توسط امین |